ژاک قضا و قدری و اربابش - دنی دیدرو

درخواست حذف این مطلب

«چطور با هم آشنا شدند؟ اتفاقى، مثل همه. اسمشان چیست؟ مگر برایتان مهم است؟ از کجا مى‏آیند؟ از همان دور و بر. کجا مى‏روند؟ مگر ى هم مى‏داند کجا مى‏رود؟ چه مى‏گویند؟ ارباب حرفى نمى‏زند؛ و ژاک مى‏گوید فرماندهش مى‏گفته از خوب و بد هرچه در این پایین به سرمان مى‏آید، آن بالا نوشته شده.»

این پاراگراف ابت داستان است. ژاک به همراه اربابش در میانه یک سفر هستند، مبداء و مقصد و هدف این سفر مشخص نیست... این وضعیت ناغافل، زندگی و دنیا و آن سوالات معروف «از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟» را به ذهنمان متبادر می کند... و چه بسا این سؤالات در انتهای داستان نیز کماکان قابل طرح باشد. این پاراگراف همچنین نشان می دهد ژاک تحت تاثیر فرمانده سابقش معتقد است که هر اتفاقی در دنیا رخ می دهد، پیش از آن، مقدر بوده است. اینگونه ژاک قضاوقدری در داستان متولد می شود و نامش بر صدر عنوان کتاب قرار می گیرد.

ژاک در همین صفحه ابت و در اولین سخنانش بر میخانه و می فروش لعنت می فرستد و در ادامه توضیح می دهد که چگونه شبی در اثر گرم شدن سرش با ، فراموش کرده است که به اسب ها آب بدهد و به همین علت از پدرش کتک خورده است و در اثر این ناراحتی، به هنگی که از کنار روستایشان عبور می کرده پیوسته است و وقتی به اردوگاه رسیده اند جنگ درگرفته است و در این جنگ، تیری به زانوی او خورده است و این تیر اتفاقات خوب و بدی با خود به همراه داشته است که مانند حلقه های زنجیر (البته در داستان به حلقه افسار اسب تشبیه شده است) به یکدیگر متصل بوده اند. خلاصه اینکه اگر این تیر نبود، ژاک نه لنگ می شد و نه عاشق!

ارباب با شنیدن قضیه عشق و عاشقی کنجکاو می شود داستان آن را بشنود و این شروع ورود ما و ارباب به رویارویی با ژاک و راوی اعظم داستان است که ما را به روش های مختلف به دنبال خود می کشانند تا بلکه بالا ه داستان ژاک به انتها برسد! و در این میان داستان های متعددی توسط افراد مختلفی که وارد داستان می شوند روایت می شود. از این زاویه می توان طرح داستان را به هزار و یک شب نزدیک دانست. از لحاظ سبک روایت و بازیگوشی های آن قطعاً از «تریسترام شندی» تأثیر پذیرفته است و از نظر کاراکترهایش به دون کیشوت شبیه است با این تفاوت که اینجا نوکر (ژاک) به واسطه قدرتی که از روایت نصیبش می شود دست بالا را دارد...

یکی از موضوعات اصلی داستان تقدیرگرایی است. ژاک عقیده دارد انسان یا خوشبخت به دنیا می آید یا بدبخت... معتقد است انسان می تواند بی آنکه خود انتخاب کرده باشد به سوی نام یا به سوی ننگ گام بردارد، درست مثل تیله ای روی شیب کوه که اختیاری از خود ندارد؛ و اگر پیشاپیش از توالی زنجیروار علت و معلول که زندگی انسان را از تولد تا نفس آ شکل می بخشد آگاه می بودیم، همچنان معتقد می م م انسان کاری را کرده است که باید می کرد. راوی داستان (که همان نویسنده باشد) عنوان می کند که بارها در این موارد با ژاک مخالفت کرده است اما ثمری نداشته است و او کماکان معتقد است که زندگیش چیزی نیست جز یک رشته معلولهای لازم. ژاک این منطق را از فرماندهش آموخته که او هم این عقاید را از نوشته های اسپینوزا برداشت کرده است. با این حساب، ژاک نباید از چیزی خوشحال یا ناراحت شود اما به گفته راوی این حقیقت ندارد و رفتار او مانند من و شماست: در مقابل کار خوبِ ولی نعمتش سپاسگزار است تا او را مجدداً به تکرار کار خوب ترغیب کند، در مقابل بی عد ی خشمگین می شود و... اینها اموری هستند که با فلسفه تقدیرگرای او نمی خواند! به نظر می رسد ژاک هم مثل عموم مردم دمدمی مزاج است، اصول اخلاقی اش را فراموش می کند مگر در مواقعی که به کار بیاید! او هم تلاش می کند از پیشامدهای بد جلوگیری کند، او هم احتیاط می کند هرچند اگر اتفاق بدی برایش رخ بدهد خودش را اینگونه تسلی می دهد: «باید این طور می شد، چون آن بالا نوشته».

******

در عصر دیدرو رمان های زیادی نوشته شده است و از قضا در همین داستان به اسامی تعدادی از آنها و نویسندگانشان اشاره شده است، اما تعداد انگشت شماری از آنها هنوز هم قابل اعتنا و قابل خواندن هستند و خوانده می شود... دون کیشوت، تام جونز، تریسترام شندی و همین کتاب... برخی از این کتاب ها را اگر بدون دانستن تاریخ نگارش آنها بخوانیم اصلاً باور نمی کنیم که مربوط به قرن هجدهم هستند!

این کتاب در لیست 1001 کت که پیش از مرگ می بایست خواند حضور دارد. کتاب توسط خانم مینو مشیری ترجمه و انتشارات فرهنگ نشر نو آن را منتشر کرده است.

مشخصات کتاب من: چاپ اول 1386، 358 صفحه، تیراژ 2200 نسخه

................

پ ن 1: نمره کتاب از نگاه من 4.6 از 5 است (در سایت گودریدز 3.84 و در سایت آمازون 4.5)

 




[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]